وقتی از یه طرف دلت قنچ می زنه تا بنویسی و از طرفی می دونی که بدت می آد تا بعدا بخونیش اون وقته که تصمیم می گیری بنویسی و بعد از مدتی هم پاکش کنی
وقتی سیم سیتی بازی می کردم این جوری بود که یه آدم آس و پاس رو با ۲۰۰۰۰دلار تحویل می گرفتم و مجبور بودم واسه آجر به آجر خونه اش پول بدهم و اون رو شاد نگه دارم و بفرستمش سر کار و مهارت هاش رو ببرم بالا تا رتبه ی خوبی پیدا کنه و اون وقت از دختر خوشگل همسایه که می اومد و می رفت خواستگاری می کردم و بعد از کلی مشکل بالاخره ازدواج می کردند و بچه می آوردند و بچه ها رو با هزار تا زحمت بزرگ می کردم و وقتی طرف همه چیز داشت یه دفعه یه روز از قصدمبل رو می ذاشتم کنار و شومینه و آلارم آتش نشانی رو خاموش می کردم این جوری بود که کل خونه می سوخت و فقط یه نفر رو زنده می ذاشتم واسه ی دوباره ساختن .
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:43  توسط سامی
|
4. من با خودم قرار گذاشته بودم بعد از ظهرها نخوابم . داشتم فيلم داگویل رو می دیدم اما خوب ترک عادت قدیمی سخته .توی خواب بودم و داشتم خواب می دیدم که خواهرم از تو راه پله صدام کرد سمیرا تلفن و من درست مثل این که فرمانده خشم شب زده باشه پریدم و قبل از این که گوشی رو بردارم گفتم کیه؟ گفت نمی شناسم .
3. داشتم با پارسا (یکی از خواننده های وبلاگم ) چت می کردم که به من اطلاعاتی رو داد که مطمئن بودم تو این وبلاگ ننوشتم . گفتم از کجا این ها رو می دونی ؟ گفت من این مطالب رو از وبلاگ قبلیت خوندم . گفتم اون رو که من پاک کردم . گفت آره . اما با کنجکاوی و از روی ای میلم تونسته بود آدرس اون وبلاگ رو به دست بیاره و با کمک یه وب به آرشیو دسترسی پیدا کرده بود و .... . ازش خواستم تا آدرس اون وب رو بده . داد و من اولین صفحه های وبلاگ سابقم رو دیدم . مهر سال ۸۵ . خاطرات روزهای اولی که فارغ التحصیل شده بودم . وقتی اون ها رو می خوندم اون روزها رو دوباره انگار داشتم لمس می کردم . همه چیز یادم اومد . یعنی اگر قرار بود چیزی هم یادم نیاد اون قدر جزییات توضیح داده شده بود که من حتی آب و هوای اون روزها رو به یاد می آوردم . همه چیز رو . راستش حالم بد شد از این یادآوری . همون جا پشت مانیتور به خودم گفتم برای چی این ها رو می نویسی؟ فراموشی تقدیر این روزها و خاطره هاست . با فراموش کردنه که می تونی راحت تر رو به جلو حرکت کنی . اگر قراره از اون گذشته تجربه ای به دست بیاد برای آینده خوب به دست اومده خوب نوشتن برای چی ؟ و هیچ کدوم از سلول های بدنم هیچ توجیهی نداشتند که بیشتر از یک بهونه باشه برای ادامه ی نوشتن خاطرات . تلاشی بی دلیل برای زنده موندن یه عادت شاید بد ! پس سایت بلاگفا رو باز کردم و اومدم تو صفحه ی مدیریت . گزینه ی حذف وبلاگ رو زدم و بعد از ورود نام کاربری بدون این که حتی نگاهی به وبلاگ بندازم بدون مرور کردن گذشته . حذفش كردم . به همين سرعت و به همين راحتي !
2. سيم كارت هاي 0919 بعد از مدتي خود به خود مي سوزند . اين يه سياسته كاريه . از طرف مخابرات . اين رو وقتي فهميدم كه اوايل هفته وقتي گوشيم رو برداشتم ديدم پيام مي ده كه عدم موفقيت در ثبت نام سيم كارت . فرحناز به من گفت كه اين طبيعيه . گفتم براي چي اين كارو مي كنند؟ چيزي نگفت اما خوب معنيش اين بود كه مي تونند ! من هم گفتم خوب فكر كردند چون من به اون شماره عادت كردم و شماره اش دست همه هست مي روم يه پول واريز مي كنم و يه سيم كارت جديد مي گيرم ؟ نه . بي خيال شماره اي كه دست همه هست .
1. سر كلاس زبان بحثي بود راجع به اين كه آيا درسته با پسري كوچكتر از خودت ازدواج كني ؟ تو جلسه ي اول بحث من گفتم نه چون آدم كسي رو انتخاب مي كنه واسه ي همه ي زندگي و اگر اون از شما كوچكتر باشه وقتي شما 50 سالته و ديگه حسابي پيرزن شدي اون تازه 40 سالشه و اول چل چليش . سخته وفادار موندن . تو جلسه ي بعدي توي بحث وفاداري گفتم كه هر گلي بوي خودش رو داره و آدم نمي تونه خودش رو پابند يه نفر كنه . استاد گفت اما من يادم مي آد تو معتقد بودي كه دوست نداري كسي تو 50 سالگيت رها كنه وبره . خنديدم و گفتم آره . راستش من هيچ وقت دوست ندارم كسي رابطه اش رو با من قطع كنه بلكه دوست دارم اين من باشم كه رابطه ام رو با افراد قطع مي كنم . استاد گفت خوب پس تكليف كسايي كه برات اهميت قائلند چي ؟ لبخندي زدم و گفتم خوب كسي كه فكر كنه من براش اهميت دارم يا به نوعي مهم هستم يا نگران بشه يا دلتنگ بايد خيلي احمق باشه !
4. گوشي رو كه برداشتم صداي دختر خانمي بود كه نمي شناختم . صداي خيابون هم مي اومد . اتاق تاريك بود . گفتم شما گفت من آ... هستم . نشناختم . پيش خودم گفتم كيه كه تصادف كرده و من شماره ي خونه رو دادم بهش تا زنگ بزنه . وقتي خودش رو معرفي كرد نشستم زمين و دستم رو فرو كردم تو موهاي كوتاهم و با دهان باز گوش مي كردم . يكي از دوستان تو دنياي مجازي بود . مي گفت دوست مشتركمون نگران حال تو شده . وبلاگت رو يك دفعه اي حذف كردي و خوب نگرانت بود گفت تماس بگيرم تا حالت رو بپرسم . خوب واقعا سورپرايز شده بودم . مخم از كار افتاده بود . فكركنم براي اين كه يه كم حواسم جمع بشه كمي زيادي حرف زدم و گفتم كه چرا وبلاگ رو حذف كردم و وقتي خودم رو جمع و جور كردم گفتم كي بوده اين دوست مشترك ؟ باور كنيد اصلا تعجب نمي كردم اگر اسم يكي رو مي آورد كه من سه سال پيش تو اون يكي وبلاگ مي شناختمش . يكي مثل خانم دكتر هلال يا حتي ف .خ ! گفت خوب من و شما فقط يه دوست مشترك داريم و يادم افتاد كه آره . فقط يكيه . گفتم اما اون كه شماره موبايلم رو داره و يادم افتاد كه من پيش خودم گفته بودم بي خيال شماره اي كه دست همه هست!
تنها چيزي كه باعث مي شه تا كمتر دلتنگ ديگران بشم يا بتونم فراموش كنم اينه پيش خودم مي گم اون طرف در نظر من مهمه برام اهميت داره و نگرانش مي شم اما در واقع اين من هستم كه اون رو از بيرون مي بينم و اين اهميت رو براي اون قائل مي شم . اون يكيه مثل خودم . يه شخصيت . يه آدم . با يه عالمه نقطه ضعف .بايد خيلي احمق بود كه بي تاب از دست دادن كسي بشي . دلتنگ شدن طبيعيه اما بي تابي كردن هيچ وقت قابل قبول نيست . بايد تحمل كني .
راستش فكر نمي كردم با حذف كردن اين وبلاگ كسي نگران من بشه . چون فكر مي كردم همه مثل من به دنيا نگاه مي كنند . به اين فكر نكردم يه روز يكي بياد و ببينه وبلاگ يكي از دوستان ( در خوشبينانه ترين ) حذف شده و ديگه موبايلش جواب نمي ده نگران من بشه و با دوست مجازي مشتركمون تماس بگيره و به اون شماره ي خونه رو بده تا اون تماس بگيره و از حال من براي اون خبر ببره . مي دوني حتي يادم نمي آد آخرين باري كه نگران كسي شدم كي بود .
اين بي فكري من بود كه با خودخواهي تمام و با يك استدلال بدون گذاشتن پستي مبني بر تعطيل كردن اين وبلاگ يه دفعه حذفش كردم . اين يه جور بي اهميتي به كسايي بود كه وقت مي گذاشتند و اين جا سر مي زدند . من به اين جنبه اش اصلا فكر نكرده بودم . پس يه معذرت خواهي به همه ي شما بدهكارم . من رو ببخشيد .
ما بعد التحریر : به نظر می رسه که دوست نداشته باشم دیگه پستی تو وبلاگ بنویسم ولی این جا رو نگه می دارم به عنوان پل ارتباطی با دوست های خوب تو این محیط غریب مجازی که از بسیاری از دوست های حقیقی تو این دنیای عجیب واقعی برام عزیز تر هستند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:41  توسط سامی
|